محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3529
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پرداخت . كار وى با مهلب بود اما كارهاى خويش را انجام مىداد و تقريبا دربارهء چيزى با مهلب مشورت نمىكرد و چون مهلب چنين ديد كسانى از مردم كوفه و از جمله بسطام بن مصقله را همدل خويش كرد و آنها را به مخالفت عتاب واداشت . يوسف بن يزيد گويد : عتاب پيش مهلب آمده بود كه از او بخواهد يارانش را مقررى دهد و مهلب او را بر نشيمنگاه خويش نشانيد . گويد : آنگاه با خشونت و قيافهء گرفته از مهلب خواست كه ياران وى را مقررى دهد . گويد : مهلب به دو گفت : « اى پسر زن بوگندو تو اينجايى ! » گويد : بنى تميم پندارند كه عتاب به دو پاسخ گفت . اما ديگران پندارند كه عتاب گفت : « به خدا مادرم عم و خال بسيار دارد و دوست دارم كه خدا ميان من و تو جدايى آرد . » گويد : ميانشان سخن رفت تا آنجا كه مهلب مىخواست چوب را به طرف وى بلند كند ، اما پسرش مغيره برجست و چوب را گرفت و گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، پيرى از پيران عرب و معتبرى از معتبران قوم است ، اگر چيزى ناخوشايند از او شنيده اى از وى تحمل كن كه شايستهء اين كار هست . » گويد : مهلب تحمل كرد ، عتاب برخاست و از پيش وى برفت و بسطام بن مصقله پيش روى وى آمد و به دو ناسزا گفت و بد او گفت ، و او كه چنين ديد به حجاج نامه نوشت و از مهلب شكايت كرد و به دو گفت كه مهلب بىخردان شهر را بر ضد وى برانگيخته و از حجاج خواست كه او را پيش خود برد . گويد : نامه وقتى رسيد كه حجاج به دو حاجت داشت به سبب حوادثى كه از جانب شبيب بر معتبران كوفه رخ داده بود و كس پيش وى فرستاد كه بيا و كار سپاه را به مهلب واگذار و مهلب حبيب پسر خويش را به سپاه عتاب گماشت . گويد : چند تن از شاعران قوم دربارهء عبد الرحمن بن مخنف رثاهاى مفصل